معده درد عصبی امونمو بریده . دیروز صبح نمیدونم ساعت چند بود با سروصدا از خواب پریدم دیدم معدم یه جوری درد داره که داره نفسمو بند میاره . انقد حالت تهوع داشتم حس میکردم همین الانه که بالا بیارم . به زور سعی کردم دوباره بخوابم . نمیدونم اون معده دردمم مثل درد الانم از استرس بود یا نتیجه پرخوریای شب یلدا فقط میدونم باید یه کاری کنم براش و دست بردارم از مقاومت کردن در برابر قرص و دارو.عمواینارو دعوت کرده بودن برا شام طبق معمول مادوتاام رفتیم چون بچه هاشونو اگه فقط یه دیقه ول کنی کل خونه رو خراب میکنن رو سرت. رفتیم که بازیشون بدیم[کنترلشون کنیم]. میگفت بعد این چند سال که ازدواج کردم هنوزم مهمون اومدنی خیلی استرس میگیرم ولی وقتایی که شما هستین اینجوری نمیشم خیالم راحته کاش میشد همیشه مهمون داشتنی شماام باشین.چطور گذشت؟ وحشتناک. پ که بزرگ شده هیچی ولی کوچیکه... از دست کوچیکه... یه ثانیه سرتو برمیگردوندی خرابکاری میکرد. مجبورم کرد با بالش و چادر خونه درست کنم واسش و هرچی جلو آینه بود ورمیداشت میبرد اون تو . نمیدونم چجوری اون شیشه عطر خراب قدیمیه رو که بوش افتضاحه و رنگش قرمز پیدا کرد برد اون تو تا بیام ازش بگیرم ریختش روی لحاف . رنگش و لکه ای که ایجاد کرد به کنار کل اتاق بو گرفته بود و یه ثانیه اونجا وایمیسادی سردرد میگرفتی. با دستمال ورداشتم بردمش آشپزخونه که بندازم دور ولی دستام بو گرفتن و هنوزم دارم از بوش خفه میشم. بعدشم یه لحظه حواسمون نبود خودکار آبی رو ورداشته بود کل ملحفه رو نقاشی کرده بود. قشنگ گند زد به کلش :) . چهارپایه رو میذاشت زیرپاش میرفت ظرفای دکوری تو آشپزخونه رو ورمیداشت . نمک و فلفل و سماق و میریخت تو سینی و قاطی میکرد میریخت رو زمین. میوه و شیرینی و غذا خورده خورد
ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: شیدا کاظمی
تاريخ: جمعه
2 دی
1401 ساعت: 19:05